رمان ماکان بندویک دنیاعاشقی پارت17 - تاریخ: 1397/10/23 ساعت: 22:03
#پارت17# بابی حالی چشماموبازکردم تمام بدنم دردمیکرداطرافم رونگاه کردم کلی دستگاه بهم وصل بودیعنی بیمارستان بودم صدای زن جوونی که ظاهراپرستاربوداومدکه گفت:بهوش اومدی عزیزم
رمان ماکان بندویک دنیاعاشقی پارت18 - تاریخ: 1397/10/23 ساعت: 22:03
#پارت18# باعصبانیت نشستم داخل ماشین ودرومحکم کوبوندم امیرچپ چپ نگاهی بهم کردوگفت:مگه مال باباته اینجوری میزنی
رمان ماکان بندویک دنیاعاشقی پارت19 - تاریخ: 1397/10/23 ساعت: 22:03
#پارت19# ((رهام)) بابدبختی ازبین جمعیت بیرون اومدم ورفتم سمت ما